تبليغاتX
ماه من
عاشقانه ها

نمي دانم چرا رفتي

نمي دانم چرا، شايد خطا کردم

و تو بي آن که فکر غربت چشمان من باشي

نميدانم کجا، تا کي،براي چه؟

ولي رفتي و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد

و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره

با مهرباني دانه بر مي داشت

تمام بالهايش غرق دراندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو

تمام هستي ام از دست خواهد رفت

کسي حس کرد من بي تو

هزاران باردر هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت درياچه بغضي کرد


هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام
برگرد!
ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتي ما بين اشک و حسرت و ترديد

کنار انتظاري که بدون پاسخ و سردست

ومن در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل

ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر

نمي دانم چرا؟ شايد به رسم عادت پروانگي مان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت

دعا کردم...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 11:49  توسط   |