چشم در راهي که آخرين بار براي هميشه بدون خداحافظي در آن پاي گزاشتي و رفتي دوخته بودم
جاده اي که آغازش من بودم و پايانش خورشيد ارغواني رنگ
جاده اي که خط وسط آن جاي پاي طلايي تو بود
امروز که به آن جاده و خورشيد مي نگرم ديروز به يادم مي آيد
تو آشنا ترين براي من بودي تنها باده عشقم که از جام نگاهت سيراب ميشود
دريغ که در يکروز غروب بي انتها بار سفر بستي و رفتي
آنروز من در طلب يک لقمه نان از سفره عشقت گداگونه به خانه قلبت روي آورده بودم
چرا که تو را در سخاوت عشق يکتا ميدانستم اما.........
آنقدر حس بودنت لطيف و زلال است که فراموش ميکنم همان تمنايي است که سالها عصاره وجودم را طي کرده است
فقط من ميمانم و آرامش حضور تو
مي شوم آن شاه پر خيره سري که بي خيال از کلبه دور غرورت تا فرود دره مهرت به نسيم نگاه دلخوش است ولي افسوس که لحظه هاي ديدنت هميشه کوتاه بود
هر شب نشاني ات را از ماه مي پرسم
ميگويد در کلبه اي زندگي ميکني که از عشق و شبنم و آذرخش ساخته شده هست
دلم ميخواهد باران را در آغوش بفشارم و همراه رودخانه ها به سوي تو بيايم و در کنار عطر وجودت بايستم و.......
بيا در کلبه قلب عاشقم بنشين کلبه اي که نفس تو در آن زندگي ميکند
+
نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 11:58 توسط
|